Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

خانه خدا (الله) در مکه است و به یمن پول توریست مسلمان، اعراب سعودی در کاخ زندگی میکنند. کمی آنطرف تر، در غرب مکه، شاخ آفریقا است (کشورهای  EritreaDjiboutiEthiopia و Somalia) این ۴ کشور جزء فقیرترین کشورهای دنیا هستن.

قحطی و خشکسالی جان کودکان معصوم زیادی را میگیرد. کافی است که الله اسباب کشی کند و خانه خود را ازمکه به ۱۰۰۰ کیلومتر آنطرف تر ببرد. مردم این کشورها بی دین نیستن؛ اکثرا مسلمان، مسیحی یا یهودی هستن. کافی است خدا سنگ های مرمر گران قیمت خانه اش را بفروشد و شکم مردم این کشورهای فقیر را سیر کند. کافی است ۱۲۰ کیلو طلای پرده خانه خود را بفروشد و تعدادی گاو و گوسفند بیشتر برای این مردم که منبع اصلی درآمدشان است بخرد. کافی است الله به محله شاخ آفریقا اسباب کشی کند تا مسلمانان برای زیارت او به هتلهای کشورهای شاخ آفریقا برن و به جای خرید سوغات از بازار عربستان از بازار این کشورها بخرند. راستی الله با این خانه مجللی که دارد، اهل ساده زیستی است؟ راستی به یاد فقرا هست؟ کودکانی که وعده روزی بهشان را در قرآن داده را فراموش کرده؟

نظر بدهید و نظر دیگران را هم بخوانید.

به نظر شما اگر امام زمان (امام دوازدهم شیعیان) ضد گلوله میشد و برای همیشه زنده بود بیشتر به سود انسانها بود یا اینکه غایب بشه و معلوم نباشه کی میاد؟ اگر ضد گلوله بود و ابدی، همه مردم بهش فورا ایمان نمیاوردن؟ اینطوری مردم بیشتر حرفش را باور نمیکردن؟ که دیگه مجبور نباشه جوی خون راه بندازه از بریدن سر کسانی که منکر ادعاش میشن؟ به نظر شما امام زمان ضد گلوله منجی بهتری میتونه باشه یا امام زمانی که توسط پیرزنی ریش دار کشته میشه؟ بهتر نبود امام زمانی باشه ضد گلوله ولی حاضر باشه که سوال و شبهات مردم را پاسخ بده؟‌ تا مردم جواب دست اول داشته باشن به جای جواب از واسطه ها؟ بهتر نبود خودش سهم امام را جمع میکرد که دیگه آخوندها واسطه نشن که براش پول سهم امام جمع کنن؟ بهتر نبود به جای چاه جمکران، دفتر پاسخگویی به مشکلات مردم داشت و مردم را بی جواب نمیگذاشت؟ بهتر نبود که میبود و عدالت را تثبیت میکرد به جای اینکه جهان را بی عدالتی بگیره و بعد اون ظهور کنه؟ بهتر نبود خودش بود و کاندید رهبری ایران میشد که دیگه نایب برحق مادام العمر نداشته باشه؟ بهتر نبود خودش میرفت نیویورک و سخنرانی میکرد و نماینده با هاله نور نمیفرستاد؟ بهتر نبود خودش میموند در خط مقدم میجنگید و بعثیهای صدام را شکست میداد به جای اینکه با اسب سفید در آسمان ظاهر بشه و جنگ ۸ سال طول بکشه و کلی جوون کشته بشن؟

شما منجی عدالت گستر همیشه حاضر ترجیح میدین یا همیشه غایب تا وقت نامعلوم؟

نظر بدهید و نظر دیگران را هم بخوانید.

پی نوشت:

۱- یکی میگفت علم ثابت کرده که عمر زیاد بشر مقدور است و از لحاظ علمی امام زمان میتواند عمر زیاد کند.  این گفته اصلا علمی نیست. درست است که پیشرفت علم پزشکی و فناوریهای دیگر ما را قادر ساخته تا عمر بیشتری داشته باشیم و شاید تا چندین سال دیگر بتوانیم تا ۳۰۰ یا ۴۰۰ سال عمر کنیم و شاید زمانی برسیم که مادام العمر باشیم ولی علم این نتیجه را در مورد انسانی با خون و پوست و گوشت مانند ما گفته و همین علم گفته که اگر شرایطی که برای عمر زیاد است رعایت نشود انسان میمیرد. علم انسانی با شرایط مهدی (امام زمان) را بررسی نکرده و بگوید امکان پذیر است. پس این گفته که عمر امام زمان علمی است، ناشی از فهم اشتباه از علم و تعریف علمی است.

۲- از آن گذشته، هنوز که هنوز است علم پزشکی به جایی نرسیده که عمر را به هزار سال بکشد و این نیاز به تکنولوژی است که در ۱۱۰۰ سال پیش چنین تکنولوژي نبوده که مهدی از آن استفاده کند.

۳- همچنین امام حسن عسگری در ۲۸ سالگی فوت کرده است. اگر قرار بود عمر پسر ۵ ساله اضافه شود ای کاش عمر پدرش بیش از ۲۸ سال میشد و در جوانی فوت نمیکرد که آن داستانها برای فرزندش مهدی بوجود آید.

۴-دوستی میگفت که مهدی زنده بود و مثل دیگر امامان بچه دار میشد و بعد از خود نماینده تعیین میکرد و اینکار تا به حال ادامه داشت، نسل او هم ادامه می یافت و منفعت بیشتری به شیعیان میرساند.

۵-دیگری میگفت در روایات هست که او با اسب و شتر در شهر میچرخد و با شمشیر سر میبرد. حال با وجود ماشین و تانک و نفربر و بمب اتمی و تجهیزات نظامی پیشرفته واقعا امام زمان میتواند با اسب و شتر و شمشیر کاری از پیش ببرد؟

نشانه این است که محمد تا ۴۰ سالگی (زمان نزول قرآن) هیچ تلاشی برای یادگیری و سواد آموزی نکرده و یا اینکه توانایی یادگیری نداشته است که سواد خواندن و نوشتن یاد بگیرد. او بر خلاف توصیه خود زگهواره تا گور دانش نجست و بدون آنکه قرآن را بدست خود بنویسد و یا آنچه کاتبان مینوشتند را بخواند و تایید کند از دنیا رفت.

پی نوشت:

-عده ای گفته اند که محمد باید بی سواد میبود تا شبهه تاثیرپذیری قرآن از دانسته های محمد نباشد.    خوب اگر چه این دلیل خوبی برای تقویت معجزه بودن نمیباشد ولی اگر محمد بعد از رسالت سواد خواندن و نوشتن از طریق معجزه یاد میگرفت خیلی بیشتر باور کردنی و مفیدتر بود. اگر محمد یک شبه سواد خواندن نوشتن بلد میشد معجزه بزرگتری بود و میتوانست قرآن را بدست خود بنویسد تا شبهه دستکاری در قرآن نباشد.

-روایاتی است که اشاره میکند محمد قبل از مردن در بستر بیماری برای نوشتن چیزی تقاضای ابزار نوشتن میکند که این نشان میدهد او سواد داشته.

– عده ای گفته اند که محمد سفر میرفته و با ادیان دیگر در تماس بوده.          این فرش قوی تر به نظر میرسد. محمد از حدود ۲۵ سالگی در کاروان خدیجه تجارت میکرده و به سفر میرفته و در ۴۰ سالگی اعلام پیامبری میکند. او حدود ۱۵ سال فرصت داشته تا در مورد ادیان دیگر بداند. ضمنا محمد پیام جدیدی نیاورده. بهشت و جهنم از قبل بوده. خدای واحد از قبل بوده. داستانهای یوسف و مریم و لوط و سلیمان و … بوده. محمد در قرآن فقط الله را خدا معرفی کرده. در حالیکه الله هم بوده چون اسم پدر محمد عبدالله بوده. به راستی محمد در قرآن چه پیام جدیدی آورده که معجزه شده؟

از تاریخ راه اندازی سایت بالاترین تا امروز (۵ خرداد ۱۳۹۰) ۵۳۲۰ موضوع داغ روز مطرح شده است. نمودار زیر درصد موضوع های داغ روز در بخش های مختلف (سیاست،اجتماعی،هنر،ورزش،اقتصاد،دانش،سرگرمی) همراه با تعداد موضوع آن را نشان میدهد.

همانطور که میبینید ۵۲/۹ درصد موضوع های داغ روز سیاسی بوده است (۲۸۱۶ موضوع) و پس از آن ۲۷/۱ درصد موضوع داغ روز اجتماعی بوده است. ولی نکته قابل تامل اینکه فقط ۲/۹ درصد (۱۵۴ تا) موضوع های داغ بحث علمی(دانش) بوده است.
آیا با اینهمه موضوع داغ سیاست، جامعه مجازی ایرانیان وضع بهتری در سیاست (علم مملکت داری) دارد؟ آیا وضع بهتری در موضوع اجتماعی دارد؟ چرا دانش موضوع داغ جامعه مجازی ایرانیان نیست؟ چرا حدود ۵۳ درصد موضوع سیاسی است و حدود ۶ درصد فرهنگ و هنر؟ شبیه بحث های مهمانی های ما ایرانیان نیست؟ که همه اش بحث سیاسی است و از علم و هنر زیاد بحثی نمیشود؟
شما هم میتوانید از این آمار نتیجه گیرهای دیگر داشته باشید یا از این آمار برای تغییر (احتمالا بهبود) وضع موجود تلاش کنید.
(البته تحلیل های آماری بالاترین قابل تعمیم به کل جامعه ایرانی و کل جامعه مجازی ایرانیان نیست)
نظر بدهید و نظر دیگران را هم بخوانید.

بهار میآید و همه چیز نو میشود. همه برای هم سالی پر از موفقیت و شادکامی آرزو میکنند ولی آیا موفقیت و شادکامی به خودی خود بوجود میاید؟ آیا در سالهای پیش هم که همه دوستان و فامیل برایمان آرزوی خوشبختی کردند، خوشبخت شدیم و آرزوهای آنها در زندگیمان موثر بود؟ شما معتقد به قضا و قدر و شانس و اقبال هستید یا معتقدید که سرنوشت را باید در سر نوشت و از سر نوشت؟ اگر معتقد به قضا و قدر و شانس و اقبال هستید، وقتتان را با خواندن این مطلب به هدر ندهید، وگرنه این نوشته هدیه نوروزی است که عمل به آن سالهایی پر از موفقیت و شادکامی برایمان به ارمغان خواهد آورد.

افکار ما سرنوشت ما را میسازند. افکار ما اعمال ما را تعیین میکنند، تکرار عملی به عادت تبدیل میشود و مجموعه عادات ما شخصیت ما را میسازد و شخصیت هر فرد تعیین کننده سرنوشت اوست. پس برای ساختن سرنوشتی خوب باید افکاری خوب داشت و اگر میخواهیم سرنوشت را تغییر دهیم باید در افکار نیز خانه تکانی کرد و افکار بد و اشتباه را به دور ریخت و درست فکر کردن را جایگزین کرد. ولی درست فکرکردن چگونه است؟ نوشته های زیر بر گرفته از سخنان دکتر فرهنگ هلاکویی، روانشناس و جامعه شناس است.

  1. دنیا را آنچنان که هست بشناسیم به جای آنکه برای خود دنیا بسازیم: نباید آنچه را که وجود دارد و دوست نداریم را انکار کنیم و اصرار بر وجود آنچه را که دوست داریم و وجود ندارند داشته باشیم. اینکه موفقترین و معروفترین در حوزه کاریمان هستیم ممکن است دنیای ذهنی ما باشد که در دنیای واقعی ممکن است آنچنان نباشد.
  2. بین حقیقت و واقعیت تفاوت است: واقعیت آن است که هست و حقیقت آن است که باید باشد. واقعیت آن است که دنیا پر از جنگ است و حقیقت این است که باید صلح و صفا باشد. واقعیت را بشناسیم و برای رسیدن به حقیقت بکوشیم. حقیقت این است که بین آدمها باید تفاهم و دوستی باشد ولی واقعیت این است که انسانها اختلاف نظر دارند و آدمها در همه زمینه ها توافق ندارند. بعضی ها حقیقت را با واقعیت اشتباه گرفته و با نرسیدن به حقیقت و ندانستن واقعیت به افسردگی و نا امیدی مبتلا میگردند.
  3. خواستن همیشه توانستن نیست: خواستن شرط لازم است ولی شرط کافی نیست. اگر فرد قد کوتاهی باشید، نمیتوانید قهرمان بسکتبال جهان باشید هر چند خیلی خواسته باشید.
  4. هر پدیده ای علتی دارد: هیچ معلولی بدون علت نیست. هیچ پدیده ای با شانس و تصادف اتفاق نمی افتد. اگر ما علت اتفاقی را نمی دانیم به این معنی نیست که علتی ندارد. با دانستن علت میتوان از تکرار اتفاق پیشگیری یا در حل آن چاره ای اندیشید. اگر علت را نیابیم، حوادث بد مکرر اتفاق میافتند و مرتب از خوشبختی فاصله میگیریم. علت پدیده ها آن است که وجود آن باعث تکرار واقعه و عدم آن از وقوع واقعه جلوگیری میکند. وجود کتاب مقدس در اتومبیل از تصادف جلوگیری نمیکند و نبود آن منجر به تصادف نمیشود ولی خراب بودن ترمز یکی از علت های تصادف است و درست کار کردن ترمز یکی از عوامل جلوگیری از تصادف است. پس کتاب مقدس علتی برای بروز یا جلوگیری تصادف نیست ولی خرابی ترمز هست.
  5. تضاد و تناقص نباید در افکار باشد: دو فکر متضاد آن است که همزمان نمیتوانند درست باشند. اشتباه ما از بدشانسی است ولی اشتباه دیگران از بی فکری. موفقیت ما از تلاشمان و موفقیت دیگران از شانس یا راه های خلاف است!
  6. تعمیم نادرست و بیش از حد: اگر یک نفر به ما جواب رد داد نباید به این نتیجه برسیم که همه به ما نه میگویند. اگر در کاری شکست خوردیم به این معنا نیست که در همه کارها شکست خواهیم خورد. ذهن ما اصولا موارد منفی را بیشتر از موارد مثبت تعمیم میدهد. اگر فرد بدی که اهل فلان شهر است ملاقات کردیم نبایدنتیجه گرفت که همه اهالی آن شهر بد هستن.
  7. مقایسه اشتباه: اگر خانه همسایه دزد زده است پس خانه ما هم حتما دزد خواهد زد. اگر به دوستمان جواب نه گفته اند به ما هم جواب منفی میدهند. اگر فلانی در راه اندازی شرکتی موفق نبوده ما هم موفق نخواهیم بود. اینها مقایسه های اشتباه هستن که اثر بدی در زندگی دارند.
  8. نتیجه گیری اشتباه بر اساس اطلاعات کم یا ناقص: شاید شما بارها این عبارت را شنیده اید: «در همه جای دنیا این چنین است یا در هیچ کجای دنیا این چنین نیست». مگر ما از همه دنیا خبر داریم؟ این تفکر اشتباه از نتیجه گیری اشتباه، اطلاعات ناقص و همچنین تعمیم نادرست است.
  9. حدس و نظر با واقعیت ممکن است متفاوت باشد: اگر کسی نظر بدی در مورد فردی دارد به معنای بد بودن آن فرد نیست. اگر کسی از شهری بدش میاید به معنای بد بودن آن شهر نیست.
  10. خصوصی کردن و فردی کردن چرخش روزگار: همه چیز به خاطر او اتفاق افتاده و و محور اتفاقات است. فلانی بخاطر من فلانی را بخشید! فروشنده به هیچ کس تخفیف نمیداد ولی از من خوشش آمد و به من تخفیف داد! من برای هر شرکتی کار کرده ام موفق بوده است! در مراسم همه چشمها خیره من بود! اینها همه نشانه های یک فردخودمحور و خودخواه است که خود را مرکز آفرینش میداند.
  11. جهان را سفید و سیاه دیدن: عده ای مستکبرند و عده ای مستضعف، عده ای ظالم مطلق و عده ای مظلوم مطلق. بطورکلی انسانها هر چه پیرتر میشوند دیدگاه منفی تری نسبت به دنیا دارند ولی افرادی که جهان را سفید و سیاه مبینند، وضعیت بدتری دارند و بعد از 40 سالگی همه چیز را منفی میبینند.
  12. حساس بودن یا بی احساس بودن: به پنجره می نگرد، لکه روی شیشه را مییبیند ولی منظره پشت آنرا نمیبیند. بد کوچک را بزرگ و خوب بزرگ را کوچک میکند. از دید این افراد بدیها واقعی و خوبیها تصادفی هستن!
  13. اغراق و غلو: بعضی فکر میکنن که اگر تعداد کم باشد تاثیری ندارد مثلا بجای گفتن اینکه یکبار به تو زنگ زدم میگویند 1000 بار زنگ زدم نبودی. بعضی انسانها را از انسان فراتر میدانند و بعضی انسانها را از حیوان هم پست تر. افراط و تفریط هم از این جنس است. این افراد یک روز عاشق و یک روز فارغ هستند.
  14. کاربرد اشتباه باید ونباید: در زندگی تعداد محدودی مثلا 30 یا 40 تا باید نباید وجود دارند ولی بعضی برای خود 100 یا هزارها باید و نباید دارند. باید و نباید فقط در حوزه اخلاق و سلامت جسم است. دوستم باید من را هم دعوت میکرد! فلانی نباید در حضور من چنین حرفی میزد! فلانی باید میفهمید که من چنین احساسی دارم. داشتن تعداد زیادی باید و نباید، منجر به توقع های بیجا از دیگران میشود که اگر این توقع ها برآورده نشود، فرد ناراحت و عصبانی میشود. پس تعداد بایدها  و نبایدهای خود را کم کنیم.
  15. برچسب زدن برای نسبت دادن همه بدیها به دیگران: فلانی بی خدا است یعنی بی همه چیز است. فلانی دزد است و اینگونه اموالش را بدست آورده است. فلانی حزب اللهی است. فلانی جاسوس است. نباید با دیدن یک اشتباه از کسی یک برچسب به او زد و او را به همه صفات بد نسبت داد.
  16. ماده و طبیعت را تحقیر کردن: تکرار اینکه جهان  فانی است و خاکی و حیوانی و شهوانی منجر به تحقیر بدن است و در نتیجه عدم محافظت و مراقبت از آن. اگر این جهان خاکی است و فانی چرا مشخصات و توصیفات آن جهان باقی بر اساس این جهان فانی است؟ مانند این جهان فانی رودخانه دارد و زن دارد و شهوت است و اعمال حیوانی و شرابخواری و … جان انسان با ارزش است و نباید آنرا فدای این و آن کرد.
  17. بی اعتنایی به ضروریات زمان و مکان: چون در زمان کودکی خودمان شرایط اینگونه بوده لزوما نباید شرایط زندگی کودکانمان هم آنگونه باشد. باید بدانیم که شرایط عوض میشوند و بدانیم که در کجا و در چه زمانی داریم زندگی میکنیم وخود را منطبق با زمان و مکان زندگی خود کنیم.

شما هم اگر موارد دیگری در ذهن دارید، نظر بدهید.

بارها (مخصوصا این روزها بیشتر) این شعر را شنیده ایم. مذهبیونی که مشکلات موجود در جوامع اسلامی مخصوصا جمهوری اسلامی را می بینند، با تایید وجود مشکلات، با این گفته مشکلات را به گردن مسلمانان میاندارند! یا اگر از محاسن ممالک دیگر بگویید، میگویند سید جمال الدین اسدآبادی هم بعد از سفرش گفته: «در آنجا مسلمان نديدم اما مسلماني ديدم، در مشرق زمين هم زندگي کردم و مسلمان ديدم اما مسلماني ندیدم». به نظر من این گفته ها مبهم و بی معنی است که توضیح میدهم.
برای بررسی صحت این شعر نخست باید تعریف روشنی از «اسلام»، «عیب» و «مسلمانی» داشت. نخست اینکه این «اسلام» چیست که بی عیب است؟
اگر بگویید سنگسار عملی وحشیانه است میگویند این که در نص صریح قرآن نیست، بلکه در تفاسیر و سنت پیامبراسلام بوده است. ولی اگر بگویید بریدن دست دزد و کتک زدن زنان در نص قرآن آمده، میگویند باید تفاسیر قرآن را در نظر گرفت! اگر از «عقل گرایی» بگویید، میگویند ما در اسلام هم داریم! می پرسیم کجای اسلام؟ کجا در متن قرآن آمده؟ از سنت پیامبراسلام  سندی موجود است؟ میگویند «آنچه عقل حکم میکند، دین هم حکم میکند و بالعکس» ولی این جمله در تناقض با باور به اسلام است. مثلا در اسلام اولین شرط، قبول قرآن به عنوان کتاب آسمانی و قبول معجزه بودن و معجزات پیامبر آن است؛ آیا باور کردن به معجزات «عقل گرایی» است؟ اگر معتقدید باور به معجزه مبتنی بر عقل است، آیا شما همه معجزات و داستانهای خارق العاده موجود در ادیان دیگر را هم باور میکنید؟ اگر معجزات دیگر ادیان را باور میکنید چرا به حقانیت آن ادیان باور ندارید؟ این چه عقلی است که معجزات اسلام را باور دارد و معجزات دیگر عقاید را باور ندارد؟ خلاصه هر حسنی را در هر گوشه از دنیا پیدا کنید، واعظان دینی میگویند ما در اسلام داریم! ولی آیا میتوانند سندی بر وجود آن در «اسلام» بیاورند؟ یا مثلا در مورد علم. بارها شنیدید که اسلام تاکید زیاد به علم کرده است! در کجا این تاکید ها آمده؟ آیه ای از قرآن؟ سنت پیامبرش؟ پیامبراسلام و 12 امام و 3 خلیفه و فرزندانشان کدامشان یک کتاب نوشته اند تا طلب علمشان را ثابت کنند؟ اگر کسی بدون سند عالم است، من هم عالم و دانشمندم! پیامبراسلام بزرگترین دستاوردش را که قرآن بود را مکتوب نکرد چون سواد خواندن و نوشتن نداشت، 2قرن بعد از پیامبر مکتب خانه بوجود آمد و نه در زمان حیات پیامبر!میگویند حدیث نبوی زیاد داریم در مورد علم: برای طلب علم حتی به چین بروید! از گهواره تا گور دانش بجویید و … آیا پیامبر خود به این گفته ها عمل کرد؟ آیا هیچکدام از فرزندان آنها به توصیه جد و پدرشان عمل کردند و به جای چین به دانشگاه حندی شاپور که کنار گوششان در ایران بود یا یونان بروند؟ تعریف روشنی از اسلام نداریم تا بتوانیم آنرا تجزیه تحلیل کنیم! اسلام یعنی متن قرآن؟ سنت پیامبر؟ تفسیر قرآن؟ احکام ثانویه فقها؟ جواب احتمالی ممکن است این باشد که اجتماع همه اینها اسلام است. ولی کتابت قرآن و نوشتن احادیث و سنت و تفسیر و احکام ثانویه که همه توسط «مسلمانان» که عیب دارند خلق شده است! آیا این مسلمانان معیوب این اسلام بی عیب را خلق کرده اند؟ برای پی بردن به اینکه عیب از اسلام است یا مسلمانان باید تعریف روشنی از اسلام ارائه داد و فهمید «اسلام» چیست. و اما تعریف «عیب»:
آیا شما این جملات را قبول میکنید؟ «مسیحیت به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسیحیان است»، «هندویسم به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست در هندوهاست». اگر این جملات درست است، پس چرا «اسلام بهترین دین است؟»  اگر نه، چه عیبی در این ادیان هست که در اسلام نیست؟ شما تعریف روشنی از «عیب» دارید که ادیان را با این مجموعه عیوب مقایسه میکنید یا اینکه ملاک سنجش»عیب» اسلام است و دیگر ادیان را با اسلام مقایسه میکنید؟ اگر دیگران هم بخواهند دین خود را ملاک قرار دهند و اسلام را با ملاک خود مقایسه کنند، آیا باز هم اسلام بی عیب است؟ خلاصه اینکه باید یک لیست از «عیب ها» داشت و بعد هر دین و عقیده ای را با آن مقایسه کرد تا فهمید «اسلام بی عیب است یا عیبی هم دارد»
مسلمانی: چه کسی مسلمان محسوب میشود؟ ملاک مسلمانی چیست؟ آیا ملاک مسلمانی، اعتقاد به اصول دین (توحید، نبوت، معاد، (عدل، امامت)) و فروع دین (نماز، روزه ،خمس، زکات ،حج، جهاد ،امربه معروف، نهی از منکر، تولی،تبری) و گناهان کبیره است ؟(تعریف یکسان و روشنی از گناهان کبیره در اسلام نیست) یا مسلمانی اعتقاد به «اخلاق» است؟ اینکه سید جمال الدین گفته در غرب «مسلمانی» دیده، منظورش «اخلاق بشری» بوده یا اعتقاد به  اصول و فروع و گناهان کبیره؟ مسلما در ممالک غیر مسلمان اعتقادی به اصول و فروع و گناه کبیره اسلام ندارند و در بعضی موارد حتی بر خلاف آن معتقدند. مثلا دین مرسوم در ژاپن اصلا توحید و نبوت و معاد که اصول دین اسلام هستند اعتقادی ندارند، آیا رفتار آنها هم «مسلمانی» است؟ اگر معتقدید «مسلمانی» همان «اخلاق» است، پس تفاوت اسلام با ادیان و مکاتب دیگر در چیست که اسلام بی عیب است بقیه معیوب؟
حکایت «اسلام به ذات خود ندارد عیبی» حکایت معلمی است که باور دارد کتابی که تدریس میکند بی عیب است و وقتی دانش آموزی اشکالی از کتاب نشان میدهد، معلم پاسخ میدهد که مشکل از کتاب نیست، مشکل از  خوب درس نخواندن، خوب نفهمیدن و عقل ناقص دانش آموز است. اگر صد بار هم دانش آموز بیاید و اشکال را نشان دهد معلم باز بر این باور است که کتاب به ذات خود ندارد عیبی و عیب از خوانندگان کتاب است. حال چرا معلم بر این باور است؟ چون در خود کتاب نوشته که من بی عیبم؟ چون دیگران میگویند؟ معلم تعریف روشنی از «عیب» دارد؟ در این داستان، دانش آموز همیشه گناهکار است که خوب درس نخوانده و عقلش ناقص است و علمش محدود و معلم همیشه سربلند که جوابی داده و دانش آموز را پیچانده و در عین حال کتابی که تدریس میکند بی عیب است. اگر کسی بخواهد مسلمان واقعی و بی عیب باشد، چه کند؟ راه حلی در این اسلام ارائه شده؟ یا فقط باید باور کند که اسلام به ذات خود ندارد عیبی و همه عیب ها در پیروانش است؟
این ابهامی که در این شعر بیان کردم در گفته های دیگری هم هست. «اسلام بهترین دین است» میزان و ترازو برای سنجش بهترین بودن چیست؟ این ترازو چیست که اسلام در مقایسه با دین های دیگر بهترین شده است؟ یا مثلا «اگر میتوانید سوره ای مانند قرآن بیاورید» میزان مقایسه دیگر نوشته ها با سوره قرآن چیست تا مبارزه طلبی قرآن را پاسخ داد؟ چون ترازو و میزانی برای سنجش نیست هر کس هم بخواهد سوره ای بیاورد، هیچ وقت نمیتواند برنده مسابقه باشد.
وقتی تعریف روشنی برای 3 کلمه «اسلام» و «عیب» و «مسلمانی» یافتیم باید بدنبال جواب این سوال بود که:
اصلا در طول تاریخ «اسلام»، «مسلمانی» را که «عیبی» نداشته را میشناسید؟
نظر بدهید و نظر دیگران را هم بخوانید.

در نوشته قبلی از خوانندگان پرسیدم که اگز به فرض خامنه ای یا همفکرانش از شما پرسید که به دنبال چه هستید شما چه پاسخی دارید؟ تعدادی از خوانندگان لطف کرده نظر خود را گفتن. نقطه مشترک همه نظرها آزادی است.

به نظر من هدف در انجام هر کاری مهم است. اگر ندانیم که به کجا میخواهیم برسیم و بی هدف حرکت کنیم معلوم نیست که در نهایت بکجا برسیم. در هر کاری برای رسیدن به موفقیت اولین قدم تعیین هدف است. این هدف باید واضح، مشخص و عملی باشد. هدف اگر مبهم باشد یا غیر واقعی یا غیر عملی باشد، تضمینی به موفقیت و به هدف رسیدن نیست.

اگر کسی از من پرسید که چرا بدنبال تغییری و هدف تو از تغییر چیست جواب من اینست: چون برابری، برادری، آزادی نیست و هدفم برقراری اینهاست.

خواسته های زیادی را میتوان مطرح کرد ولی خواسته ها اگر زیاد شد، هدفها گم میشوند. به نظر من این 3 کلمه (برابری، برادری،آزادی) خیلی از خواسته  ها را برآورده میکند و اگر این 3 خواسته اصلی برآورده شود، خواسته های دیگر را میتوان به مرور زمان حل کرد.

و اما معنای این 3 کلمه چیست؟

برابری یکی از مشکلات موجود در ایران نابرابری است. زن با مرد برابر نیست، شیعه با سنی برابر نیست، مسلمان با غیرمسلمان، … برابری یعنی برابری زن و مرد،مسلمان و غیرمسلمان،رییس جمهور و شهروند، مخالف حکومت و موافق حکومت، آخوند و غیرآخوند، مرجع تقلید و مقلد و … برابری یعنی عدالت، یعنی مهم نیست چه کاری ای یا در چه لباسی یا نژاد و مذهبی هستی، منافع و مجازات یکی است برای هر کس، حتی بالاترین مقام یک کشور. اگر برابری به معنای واقعی برقرار شود، دیگر کسی مقدس نیست دیگر کسی فراتر از قانون نیست، دیگر هر کس هر غلطی خواست نمیتواند بکند و فراتر از قانون باشد.

برادری جامعه انسانی به سمت صلح و دوستی و صفا و صمیمیت پیش میرود. دوران خشونت و جنگ  تمام شده است. انسانها داناتر شده اند و اخلاق ارزشمندتر. خشونت خشونت می آورد. دوران تنبیه فرزندان برای تربیت گذشته است و دوران ترساندن مردم با اعدام و شلاق و روشهای قرون وسطی به پایان رسیده است. برادری یعنی صلح، یعنی تغییر بدون خشونت. یعنی اگر تغییر صورت گرفت، کسی اعدام نمیشود، مردم به خاک وخون کشیده نمیشوند. بسیجی هم میتواند برادر ما باشد تا زمانی که دست به اسلحه نبرده است.

(البته میتوان از واژه خواهری به جای برادری استفاده کرد ولی قافیه جور نیست🙂 )

آزادی منظور از آزادی ، برهنگی نیست، آزادی جنسی نیست. آزادی یعنی آزادی عقیده، آزادی بیان. متاسفانه در ذهن بعضی از مردم جا انداخته شده که آزادی یعنی آزادی همجنسگرایی، یعنی آزادی جنسی و … این کوته فکرترین نوع برخورد با واژه آزادی است. آزادی که مردم میخواهند همان آزادی است که در شعارهای سال 57 بر علیه شاه داده میشد! آزادی بیان یعنی مخالف حکومت بتواند در رسانه ملی حرفش را بزند، یعنی اینکه حاکمان نتوانند هر دروغی که خواستند بگویند چون میدانند آنها فقط آزادی بیان دارند. هر چه خواستند بگویند و هیچ کس حق جواب نداشته باشد. ما به دنبال آزادی برابرهستیم. هر شهروند همان اندازه آزادی دارد که بالاترین مقام کشور دارد.آزادی عقیده هم اینست که هرکس میتواند آزادنه و بدون ترس از مجازات عقیده خود را داشته باشد و بطور خصوصی و یا در بین همکیشانش به عبادت یا بحث عقاید خود بپردازد. در حال حاضر فقط یک عقیده آزادی دارد. آن هم عقیده ای که موافق با عقیده حاکمان است، اگر حتی شیعه 12 امامی و بسیار معتقد باشید ولی مخالف عقاید حاکمان باشید آزادی ندارید. شاه با ریش مخالف بود، حاکمان اسلامی با بی ریش، شاه با حجاب مخالف بود، اینها با زنان بدون حجاب. در تغییر قبلی ما به آزادی نرسیدیم. از زندانی به زندان دیگر منتقل شدیم.

من معتقدم این 3 واژه میتواند پایه های تغییر نوین در ایران باشد. البته این 3 اصل نظری نیست که من به آن رسیده باشم بلکه اکثر کشورهای پیشرفته و آزاد کشورشان را بر اساس این 3 اصل بنا کرده اند.

نظر دهید و نظر دیگران را هم بخوانید.

پس نوشت: وقتی به این شعار فکر میکردم، اصلا اطلاع نداشتم ولی تصادفا متوجه شدم که این شعار برابری،برادری،آزادی دقیقا شعار انقلاب فرانسه بوده است! برایم خیلی جالب بود. نمیدونستم این شعار اینقدر پرمعناست!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.